تبليغاتX
خدایا همیشه دوستت دارم....








نرگس برای عکاس نمی‌خندد

برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌های چوبی در دست که در آن ‌چهره‌هایی متفاوت از تصویر فعلی‌اشان را نشان‌ می‌داد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان می‌بود، و انگشت‌های ذوب شده‌ نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگیز دیگر این دوره انداخت.
نمی‌دانیم وقتی به درس پترس فداکار می‌رسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمی‌دانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست می‌دارند.
دخترکان و پسرکانی با قاب‌های بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج می‌زند، بچه‌هایی که رنگ نداشته دیوار خانه‌اشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینه‌های سرسام‌آور درمان دارد و نمی‌دانیم چرا تا به امروز گره‌های چروک چهره‌‌هایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان می‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان می‌دود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروس‌های خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچه‌های قربانی غفلت ما در کنار بچه‌های روستا برای گرفتن یک عکس حاضر می‌شود اما او برای عکاس نمی‌خندد.
نرگس دفتر مشقش را باز می‌کند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست می‌گیرد و در سطر اول می‌نویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمی‌گرفت
دستان نرگس حيدري دانش آموز حادثه ديده ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي مدرسه روستايي از توابع شيراز ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده

در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.

آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟

 i really need your support!!!!


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:59 PM توسط مریم |


نمی دانم تو می دانی که من بی تو بهاران را نمی خواهم ...

نمی دانم تو می دانی که من بی تو درخت خشک پاییزم ...

که باران را نمی خواهم ...

وجودم از وجودت آب می خواهد ...

و من بی تو ...

پریشانم ...

پریشانم ...

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 2:27 PM توسط مریم |


ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي !
مطمئن باش و برو
ضربه‌ات كاري بود !!!
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگي‌ام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:27 AM توسط مریم |


هرگز در پاسخ عاجزانه ای در نماندم مگر در برابر کسی که  از من پرسید:تو کیستی؟

جبران خیل جبران...


+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:44 PM توسط مریم |


زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!!!!!!!!!حتی تو.............

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:34 PM توسط مریم |


دیروز به تاریخ پیوست...

فردا معماست.....

و امروز هدیه است!!!


+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:32 PM توسط مریم |


هرگز از رودی که خشک شده به خاطره گذشته اش سپاسگزاری نمیشود!!!!

                                              

 

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:29 PM توسط مریم |


مدل درس خوندن!!!

دخترها:

بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند

بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست
...

يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند
.

و اما پسر ها:

يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ...

يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند


و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه


حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون
.

همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي


+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 8:23 PM توسط مریم |


شمع میسوزد و پروانه به دورش مغرور ......من که میسوزم و پروانه ندارم چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

loo3-3.jpg


+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 8:5 PM توسط مریم |


loo3-2.jpg


+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 6:2 PM توسط مریم |


آنچه که هستی هدیه ی خداوند است به تو... 

و آنچه خواهی شد هدیه ی تو به خداوند است...

            پس بی نظیر باش!!!!!!

 


+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:55 PM توسط مریم |


مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند

                                            

                                                          

                                                                     


+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:47 AM توسط مریم |


صبح زود جوانی نیرومند از مقابل حضرت رسول خدا  (صلی الله علیه و اله ) گذشت یكی از همراهان پرسید : در این وقت به كجا می روی؟  گفت:  ( به دكانم در بازار ) گفتند :  حیف  كه  صبح خیزی او بخاطر خداوند تبارك و تعالی نیست  .  حضرت ( صلی الله علیه و اله   ) فرمود: اینچنین حرف نزنید اگر او برای بی نیاز نمودن خود  از دیگران یا برای تهیه  احتیاجات پدر و مادر یا زن و بچه هایش می رود  او در همین حال در راه خدا گام  بر می دارد

                                      به سوی آینده

                                           

                                   


+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 2:15 PM توسط مریم |


خداوند میفرماید :بخواهید تا داده شود ، بجوئید تا بیابید ، درب بزنید تا به روی شما باز شود ، اگر كودكی از والدین خود نان بخواهد آیا به او سنگ میدهند ؟ پس چقدر بیشتر به شما خواهم داد اگر شما بخواهید .من بر پشت درب دل شما ایستاده ام و درب میزنم ، شما فقط كافیست بشنوید و درب را باز كنید ، آنگاه من در قلب شما ساكن میشوم و با روح پاك خود شما را تطهیر میكنم و شما دوباره متولد میشود

                                                                                         


+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 2:0 AM توسط مریم |


در بنی اسرائیل مردی پس از یك عمر گناه از كارهایش پشیمان شده  و

به فكر توبه افتاد.

 در نزدیكی خانه اش ، مرد عابدی زندگی می كرد و مشهور بود كه وی عابدترین و

زاهدترین مرد بنی اسرائیل است. خداوند از رحمت خود، ابری را مأمور كرده بود كه

همیشه بر سر وی سایه می افكند تا خورشید او را اذیت نكند .

و  او اگر دعا می كرد، خداوند خواسته اش را اجابت می نمود.

 مرد گنهكار تصمیم گرفت نزد مرد عابد رفته و از او بخواهد كه برای وی دعا نماید،

 شاید خداوند گناهان بی شمارش را ببخشد  اما  وقتی عابد،

مرد گناهكار را دید خود را كنار كشید و از صحبت كردن با او خودداری نمود  

و وی را با خشونت از خود دور كرد .  دل مرد گنهكار شكست  و اشك ریزان 

 از خانه عابد بیرون  رفت در این هنگام، ابری كه بر روی عابد سایه افكنده بود

 به حركت درآمد و بر سر گناهكار تائب سایه انداخت.

 به پیامبر آن زمان وحی رسید كه: خداوند از بندگانش مهربان تر و آمرزیده تر است

و چون عابد، مرد تائب را از خود راند،

از نظر لطف الهی افتاد و مقام خود را از دست داد


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 9:25 PM توسط مریم |